تبليغاتX
ازتهي سرشار

قالب پرشین بلاگ


ازتهي سرشار
پيش از آب و گل من مهر توام بر دل بود/با خود آوردم از آنجا نه به خود بربستم
خم زلف تو دام كفر و دين است
 
ز كارستان او يك شمه اين است


جمالت معجز حسنست ليكن
حديث غمزه ات سحر مبين است



ز چشم شوخ تو جان كى توان برد
كه دايم باكمان اندر كمين است

بر آن چشم سيه صد آفرين باد
كه در عاشق كشى سحر آفرين است



عجب علميست علم هيات عشق

كه چرخ هشتمش هفتم زمين است


تو پندارى كه بدگو رفت و جان برد؟
حسابش با كرام الكاتبين است


مشو حافظ ز كيد زلفش ايمن
كه دل برد و كنون دربند دين است
[ جمعه 7 بهمن1390 ] [ 10:41 PM ] [ سعيد کرماني ]
اي عشق بيا تازه تر و تازه ترم كن
پرشورتر از شعر سپيد سحرم كن

من تشنه‌ي تكرار توام، تشنه تر از خاك
باران شو و بر من بزن و بارورم كن

تنهاست غريبي كه صدا ميزندت عشق!
برگرد نگاهي به من و دور و برم كن

اين جا كه منم جز من و ديوار، كسي نيست
يك پنجره بگشا و پر از بال و پرم كن

توفان كن و خاكستر از اين آتش خفته
بردار و به اعجاز دمت، شعله ورم كن

از جا بكن اين خسته‌ي در بند زمين را
با صاعقه، با رعد و خطر، همسفرم كن


گفتم ز تو و تازه شدم از نفس تو
اي عشق به تكرار خودت تازه ترم كن

حالا تو - فريبا يوسفي

[ شنبه 5 شهریور1390 ] [ 0:0 AM ] [ سعيد کرماني ]
خطي كشيد روي تمام سوال ها
تعريف‌ها، معادله‌ها، احتمال‌ها


خطي كشيد روي تساوي عقل و عشق
خطي دگر به قاعده‌ها و مثال‌ها


خطي دگر كشيد به قانون خويشتن
قانون لحظه‌ها و زمان‌ها و سال‌ها


از خود كشيد دست و به خود نيز خط كشيد
خطي به روي دفتر خط‌ ها و خال ها


خط ها به هم رسيد و به يك جمله ختم شد
با عشق ممكن است تمام محال ها


گريه‌هاي امپراطور - فاضل نظر

[ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 0:23 AM ] [ سعيد کرماني ]
دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم وزین غم
نبوده‌ست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندانکه یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده‌ست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زودسیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش، تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی
ز قدر من آنگاه آگاه گردی
که با من به درگاه صاحب درآیی
وزیر ملک صاحب سید احمد
که دولت بدو داد فرمانروایی
زمین و هوا خوان بدین معنی او را
که حلمش زمینی‌ست طبعش هوایی
دلش را پرست، ار خرد را پرستی
کفش را ستای، ار سخا را ستایی
ز بهر نوای کسان چیز بخشد
نترسد ز کم چیزی و بینوایی
ز گیتی به دو چیز بس کرد و آن دو
چه چیزست: نیکی و نیکو عطایی
ایا مصطفی سیرت و مرتضی دل
که همنام و همکنیت مصطفایی
دل مهتران سوی دنیا گراید
تو دایم سوی نام نیکو گرایی
ز بسیار نیکی که کردی به نیکی
ز خلق جهان روز و شب در دعایی
ترا دیده‌ام قادر و پارسا بس
شگفتست با قادری پارسایی
به دیدار و صورت چو مایی ولیکن
به کردار و گفتار نز جنس مایی
به کردار نیکو روانها فزایی
به گفتار فرخنده دلها ربایی
دهنده ترا همتی داد عالی
که همواره زان همت اندر بلایی
بلاییست این همت و درشگفتم
که چون این بلا را تحمل نمایی
به روزی ترا دیده‌ام صد مظالم
از آن هر یکی شغل یک پادشایی
جوابی دهی، شور شهری نشانی
حدیثی کنی، کار خلقی گشایی
به روی و ریا کارکردن ندانی
ازیرا که نه مرد روی و ریایی
ز تو داد نا یافته کس ندانم
ز سلطانی و شهری و روستایی
هزار آفرین باد بر تو ز ایزد
که تو درخور آفرین و ثنایی
بسا رنج و سختی که بر دل نهادی
از این تازه‌رویی، وزین خوش لقایی
درین رسم و آیین و مذهب که داری
نگوید ترا کس که تو بر خطایی
چه نیکو خصالی چه نیکو فعالی
چه پاکیزه طبعی چه پاکیزه رایی
ترا بد که خواهد، ترا بد که گوید
که هرگز مباد از بد او را رهایی
اگر ابلهی ژاژ خاید مر او را
پشیمان کند خسرو از ژاژخایی
خلاف تو بر دشمنان نیست فرخ
ازیرا که تو برکشیده‌ی خدایی
همی تا بود در سرای بزرگان
چو سیمین بتان لعبتان سرایی
کند چشمشان از شبه مهره بازی
کند زلفشان بر سمن مشکسایی
به تو تازه باد اینجهان کاین جهان را
چو مر چشم را روشنایی ببایی
بجز مر ترا هیچ کس را مبادا
ز بعد ملک بر جهان کدخدایی
چنانچون تو یکتا دلی مهر او را
دلش بر تو هرگز مبادا دوتایی
بپاید وی اندر جهان شاد و خرم
تو در سایه‌ی رافت او بپایی
به صد مهرگان دگر شاد کن دل
که تو شادی و فرخی را سزایی
به هر جشن نو فرخی مادح تو
کند بر تو و شاه مدحتسرایی
[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 1:58 PM ] [ سعيد کرماني ]

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری تو برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را ، تو مهی و جان جهان تو را

ز ره کرم چه زیان تو را ، که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی

هاتف اصفهاني

[ یکشنبه 30 مرداد1390 ] [ 6:24 AM ] [ سعيد کرماني ]
درباره وبلاگ

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

تا در اين پرده جز انديشه ي او نگذارم

« حافظ »

-----------------------------------------------


سالها پیش که کودک بودم
سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند میزد با عشق
و من آنروز به خود میگفتم آخر این هم شد کار؟
ولی امروز که دیگر خبری از او نیست
نقش یک دل که به روی چینی است
ترکی دارد و من
در به در , کوه به کوه
در پی بند زنی میگردم